چه قدر هر روز
به چراهای بی جوابم اضافه می شه.......
هر غروب داستان غربتم را تکرار می کنم
و غروب از گریه های بی صدای دلم سرخ می شود،
یک روز عاقبت من غروب می کنم،
ان وقت غروب غریب می شود....
مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی........
چه قدر عجیب و ساده لوحانه است...
تبدیل حس قشنگ عاشقانه بودن به حس غریب خواهرانه شدن......
خدایا قدرت درکمو بالا ببر.....
خدایا کمکم کن
تا بپذیرم انچه راکه نمی توانم تغییر دهم........
همه چیز برات عادی عادی شده ،
اینقدر عادی که منم داشت باورم می شد از اول چیزی بینمون نبوده.....
اخه چه قدر فراموشی؟؟؟؟؟؟........
نوشتن از لحظه های بدون تو.....
کاش می شد یک لحظه به گذشته برمی گشتم.
فقط یک لحظه..........
با يه شکلات شروع شد ،
من يه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شکلات گذاشت تو دستم ،
من بچه بودم ، اونم بچه بود ،
سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد ، ديد که منو مي شناسه ،
خنديدم ، خنديد ،
گفت دوستيم ، گفتم دوست دوست ،
گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا نداره ،
گفت تا مرگ ، خنديدم و گفتم من که گفتم تا نداره ،
گفت باشه تا پس از مرگ ،
گفتم : نه نه نه نه تا نداره ،
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده مي شند ، يعني زندگي پس از مرگ ،
بازم با هم دوستيم ، تا بهشت تا جهنم ،
تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم ،
خنديدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت مي خواد يه تا بذار ،
اصلا يه تا بکش ، از سر اين دنيا تا اون دنيا ،
اما من اصلا براش تا نمي ذارم ،
نگام کرد ، نگاش کردم ،
باور نمي کرد ، مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه ،
دوستي بدون تا رو اصلا نمي فهميد!!!
کنار میز محمد روی یک برگه ، یک جمله از دکتر شریعتی نوشته شده بود ،
* کسی را که دوستش می دارید ، شما را دوست نمی دارد....
کسی که شما را دوست می دارد ، شما او را دوست نمی دارید....
کسی که شما دوستش می دارید ، او نیز شما را دوست می دارد ،
به رسم و ایین روزگار هرگز به هم نمی رسید، و این رنج است ....... *
واقعا همین طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
بخواب دیر است ، دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
دیگر هیچ کس از خیابان خالی دل تو نخواهد گذشت.....
عشق ان متاعی نیست که بشود آزمود...عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به ازمایش گذاشت...همیشه ایمان داشتم که تو باز خواهی گشت،اینکانتظار فرسایش زندگی من است، و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت.
نه به خدا ، این تقدیر نبود ، این یک انجماد ارادی بود....
به یاد داشته باش یک نفر هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می اورد ، انچه شکستنی است می شکند ، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...افسوس که رجعت دردناک تو پایان یک پندار بود ، چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست ، ذلت ، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست.
فرصتی برای بخشیدن...فرصتی برای از یاد بردن....
ما می توانیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویشتن کنیم . دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند.شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم.حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم ....
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و صمیمی...
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم ، لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم....
من اواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم...
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه الود ، غمناک و با پنجره های مسدود و تاریک...
من باید فراموشی را بستایم ، فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیاموزم.زیرا انسان همه را فراموش می کند و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را.ان را هم به راحتی فراموش می کند.
چگونه از یاد خواهی برد ان غروب های بارانی را که خورشید ان غروب ها هنوز بر نگاه من نشسته است.کاش انسان می توانست ساده ترین دروغ های خوب را باور کند.
مرا تصدیق کنی یا انکار ، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.مرا بشنوی یا نه ، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.من روان دائم یک دوست داشتن هستم.
چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟همه چیز تمام شده است. من تو را نیز فراموش کرده ام ، من انچه را بر من وتو گذشته فراموش کرده ام...برای چه باید پشیمان بود ؟ برای همه ی انچه از دست رفته است ؟ یا برای انچه بدست امدنی نبود؟ و یا برای قصه ای که در اغازش رسیدیم و هیچ کس درباره ی پایانش سخنی نگفت؟
دود دیدگانت را ازار می دهد...دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟....
شب از من خالی است....
شب از من و تصویر پروانه ها خالی است.......
کجای این جنگل شب ، پنهون می شی خورشیدکم...
پشت کدوم خط سکوت ، پر می کشی چکاوکم...
دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو...
پشت کدوم بهونه باز ، پنهون کنم هقهقمو...
همیشه تنها نقطه ی با تو بودن همین جاست....